داستان از اين قرار بود كه
( بعد از سالها كه از اون مورد گذشت خودتون ميدونين كه منظورم چيه !!! و زليخا پير شد روزي اومد پيش يوسف و با هم يادي از گذشته ميكردن كه يوسف در بين صحبت هاش از حضرت محمد و خصوصيات اخلاقي اخرين پيامبر سخن گفت ....زليخا به يوسف گفت :اين شخصي كه نام بردي كيست؟؟دلم نسبت به او نرم گشت!!! خدا به يوسف وحي كرد كه به دليل محبت او به خاتم النبيين بايد با زليخا ازدواج كني ! حالا هي از خدا اصرار هي از يوسف انكار كه بابا اين زليخا پير است و به در د من نميخورد واين حرفها.كه خدا براي يوسف زليخا را جوان كرد و انها با هم ازدواج كرده و تا اخر عمر به خوبي و خوشي زندگي كردند ...
پ.ن:بنده و دوست محترممان منبع سوال را پرسيديم كه به علت كثرت سوالات رسيده .وقت نشد جواب سوال ما را بدهند .حالا اگر شما جايي اين داستان را ديدين يه ندايي بدين ما هم بخونيم )
۲-ادم وقتي حوصله اش زياد سر ميره يادش مياد كه يه وبلاگي هم داشته بايد يه سري بهش بزنه .از اين جمله ميتونين بفهمين كه حوصله من چقدر سر رفته بود .......تو را خدا اگر كتاب خوب دارين معرفي كنين .حدود ۹ ماهه كه كتاب نخوندم .....
۳- راستي من كه ميدونستم اين داستان استيون هاوكينگه مثل فيروز نادري ميشه و دروغ از اب درمياد
۴-فعلا حرفي ديگر يادم نيست .............
بعد از خارج شدن از مدیریت:!! این دختره کناری من خیلی بد جوری وقتی تایپ میکنم منا نیگاه میکنه ... کلی واسه خودم ذوق کردم که از تند تایپ کردنم کف کرده ......اینقدر بیجنبه ام که از مدیریت بلاگفا خارج شده بودم باعث شد برگردم و این را اضافه کنم
