تبليغاتX
نوشتهای یه ادم سر به هوا

نوشتهای یه ادم سر به هوا

افکار علمی انیشتینه خانوم !!!!!!!!!

به بهانه روز دانشجو


http://www.persiancartoon.com/site_files/hadi-heidari--student.jpg

من چه كاره ام؟ درسم كه تمام شد، یك بار كه بیكار و علاف، در تعلیق میان دو بازه ی زمانی، یكی فارغ التحصیلی و دیگری سربازی، یك فرم را پر می كردم به محل شغل كه رسیدم ماندم چه بنویسم، با درمانده گی نوشتم بیكار. ناگهان فهمیده بودم چه خبر است و من در كجا ایستاده ام. تا همین چند ماه پیش وقتی ژولیده و سربه هوا، یا خوش تیپ و خوش پوش و به هر حال با یك بغل كتاب و در صورت سرفراز و بی خیال به هر سو سرك می كشیدم

اگر كسی می پرسید چه كاره ای با افتخار یا بی اعتنا می گفتم دانشجو. طرف هم انگار هزار جمله پس جواب من باشد ساكت می شد و اگر بی سواد بود با كینه ای حسد آمیز( و صد البته موجه از نظر من) و اگر خود فارغ التحصیل بود با حسرتی دریغ ناك سرتكان می داد. او از حرف من چه می فهمید و معنای سر تكان دادنش چه بود؟

دانشجو یعنی چه؟



شاید در نظر او دانشجو یعنی جوان خام و بیكار كه با پول و سرمایه ی پدر یا خانواده اش، نوعی از رفتار سبكسرانه و عمدتا ضد مذهبی و مدرن را در محیط های سنتی شهرهای جدا از خانه و كاشانه اش رواج می دهد.

دانشجو یعنی پسر یا دختر همیشه عاشقی كه احساسات رقیقش می تواند به راحتی دستمایه هزار جور زمینه شود: از عشق و عاشقی سال های اول دانشجویی بگیر تا قلیان كشیدن و شاعر شدن و سیگار كشیدن و معتاد شدن یا مشروب خوردن و در خانه یا خوابگاه دانشجویی تا صبح ورق بازی كردن و فال گرفتن و تا لنگ ظهر خوابیدن. شب گردی در خیابان ها و بحث های طولانی و بی فایده به همراه مسخره كردن عالم و آدم و خندیدن و زود تر از آن گریه كردن.
شاید هم حضور در خانه ی دانشجویی همراه شود با ورزش سخت یا شام های حاضری و ماكارونی های شفته و برنج های سوخته. دانشجویی شاید یعنی تا صبح كنار تلفن ویز ویز های عاشقانه كردن و دل دادن و قلوه گرفتن. آن وقت نرسیده به سر برج جیب ها خالی شدن و از دیدن قبض تلفن خجالت زده شدن، به خصوص وقتی یاد سفارش های پدر و مادر ها می افتادی كه با چه امیدی تو را در ترمینال یا دم خانه راهی می كردند: درس بخوان عزیزم، كار سیاسی نكن، با هر كسی دوست نشو و ....

اما دانشجو گاهی هم كسی است كه روزانه هشت ساعت در كتابخانه درس می خواند در سایت نرم افزار یاد می گیرد و فكر می كند كه دانشجوی نمونه اوست،
 برای استادها خود شیرینی می كند و مقاله های بی سر و ته علمی می نویسد، شماره ی عینكش بالاست و هر كس جزوه بخواهد سراغ او می رود.
گاهی هم زیادی مذهبی ست، بسیجی می شود و فكر می كند از سوی خدا مامور است تا دنیا را ارشاد كند پس ریش می گذارد و خودش را در هفتاد متر پارچه از نظر نامحرمان پنهان می كند.
دانشجو جوان نحیف و باذوقی است كه شعر می گوید، ساز می زند، موهایش را بلند می كند، لباس های عجیب و غریب می پوشد و به جنس مخالف محل نمی گذارد چون دوست دارد خیلی مورد توجه آن ها باشد. همان دختر شیطانی است كه كلی آرایش می كند و فكر می كند الیزابت تیلور است و عشاقش را سگ محل می كند،
دانشجو همان است كه وقتی ناراحت است ساعت ها در اتاق خوابگاه می رقصد یا شب ها در تاریكی اتاق آهسته اشك می ریزد، همان كه اولین بار از فشار بازویش توسط یك پسر مارمولك كلی ذوق می كند ولی نشان می دهد كه ناراحت شده است. همان پسر شهرستانی كه از گفتن حرف دلش به دختر خوش تیپ تهرانی در راهروی دانشكده هزار بار خجالت می كشد و در گوشه ی جزوه ی ترمودینامیك شعرهای مهدی سهیلی را می نویسد. همان دختری كه یواشكی رفتارهای آقای ایكس را در نظر دارد، آخر دوران دانشجویی دوران عاشقی ست

دانشجو همان است كه در سایت به همه كمك می كند، همان كه چشم هایش را با كتاب ها ضعیف می كند و به غذاهای به درد نخور سلف عادت كرده است، همان كه گاهی برای در آوردن هزینه ی تحصیل مجبور است هزار جور كار كند: از كتابفروشی و تدریس خصوصی بگیر تا مسافر كشی و حمالی برای بعضی اساتید سود جو و بی انصاف. چه زنده گی نابسامانی دارد دانشجو، چه سخت و شیرین می گذرد دوران برای دانشجو. كوه رفتن های دسته جمعی، ای ایران خواندن زیر آب شار، آهسته زمزمه كردن فرهاد و فروغ و شاملو و داریوش و هایده و آهسته تر گریستن.
دانشجو یعنی سودای نوازنده شدن، شب در دانشگاه راه رفتن و خاطرات كودكی را زنده كردن.جلسه های بحث و گفتگوی سیاسی یا ادبی یا فلسفی و یا از همه سرراست تر و دقیق تر در باره ی سكس. شب های امتحان، تا صبح بیدار ماندن به زور سیگار و قرص و قهوه. سه امتحان در یك روز. دو امتحان در یك ساعت. آخرش مشروط شدن، برای استاد نامه نوشتن، التماس كردن، تهدید كردن و خودكشی كردن. برای یافتن نام خود در لیست اسامی نمره ها از دلهره مردن و سوال ها از كسی خریدن. تقلب كردن و صفر شدن. مشروط شدن با معدل زیر ده، با چند صدم ماندن به دوازده. شاید هم معدل بالای هیجده و ترم بعد را بیست و چهار واحد برداشتن. چه كل كل ها برای اثبات برتری رشته و دانشگاه. چه حرف و حدیث ها درباره ی فلان دختر دانشگاه و چه مسخره غیرتی شدن ها.

اما این همه آن نیست كه ارباب قدرت را از دانشجو می ترساند و ایشان را وا می دارد كه مجیز دانشجویان را بگویند و بی خود تحویلش بگیرند؛ دانشجو جوان است و پرشور و با سری سخت نترس و فكری ساختارشكن. تازه بعضی مفاهیم مدرن مثل آزادی، برابری و حیات سیاسی را به طور جدی شنیده است، تازه فهمیده تاریخ یعنی چه و آن كه سرور است بی دلیل سرور شده است.
دانشجو گسسته از دنیای سنتی افكار تازه به بلوغ روشنگری رسیده است و می خواهد با فهم خودش بهشت و جهنم را انتخاب كند

او جوان است و دل مشغولی اش به دانش و دوری اش از سرمایه و زشتی هایش موجب نشده روانش ناپاك شود. پس رغم سفارش اولیای محافظه كار و سرد و گرم چشیده اش كار سیاسی می كند اما نه به خاطر سیاستمدارشدن بلكه به خیال بهتركردن شرایط نكبت باری كه در اطراف خود مشاهده می كند.
پس نشریه های سیاه و سفید و غیر حرفه ای چاپ می كند، میتینگ برگزار می كند، اعتصاب می كند، تریبون آزاد تشكیل می دهد و با ادبیات خام اما فرم شكنش همه چیز را به چالش می كشد؛ او كتك می خورد، زندانی می شود، كشته می شود و از ساختمان به پایین پرت می شود. پشتوانه ای ندارد جز دوستانش. جز خانواده ای كه عاجزانه می بینند كه جوانشان چطور" گمراه شده است" و بازیچه ی گروه ها و سیاسی بازی ها شده است. كسی به فكرش نیست جز همان دختری كه در خلوتش گریه می كند، جز همان پسری كه برایش می میرد و تازه مگر او چه می گفت؟
دانشجو را در راهروهای قدرت راه نمی دهند، در این راهروها یك پادو می شود،یك عمله ی بی جیره و مواجب یا با جیره و مواجب(). گاهی هم دلقك رسانه ها می شود با یك تاریخ مصرف زشت و كثیف. به او چه می دهند: یك وام دانشجویی ناچیز با كلی منت و تعهد و ضامن، با خوابگاهی مثل ندامت گاه های زندان و امكانات آموزشی اسف بار. و تازه او در فكر چه خیال ها كه نیست، تغییر جهان و چشم بسته به دیوارهای خوابگاهی كه از باران دیشب طبله زده و هر آن گچش فرو می ریزد. تازه وقتی همه با یك مدرك نیم بند مهندسی یا علوم پایه یا علوم انسانی(چه اسف ناك) یا پزشكی و پیراپزشكی و دام پزشكی فارغ می شود ببخشید فارغ التحصیل می شود چه می شود؟

 اگر بابا جانش پول نداشته باشد، اگر پسردایی خوشگل و پولدار به خواستگاری اش نیاید، اگر نتواند برای ادامه زندگی به خارج سفر كند اگر عمو برایش در فلان شركت دولتی كار پیدا نكند، اگر حاج آقای مسجد به خاطر ریش و سابقه ی بسیجی اش به او پیشنهاد كار در فلان اداره را نكند، آن وقت چه می شود؟ بیكار می شود. مثل من. من كه رنسانس زنده گی ام، روشنگری ام، مدرنیته ام و پست مدرنیته ام دوران دانشجویی ام بود، به دنیای سنت بر می گردد. از پس چند سال رویاهای شیرین و كابوس های تلخ باز واقعیت تلخ و زشت آشكار میشود، به همان صلابت و سردی همیشه گی. به همان بی اعتنایی و خشونت قبل.

دیگر كسی از من نمی ترسد. باید در برابر ارباب كار و پول سر كج كنم و بله قربان بگویم. به مردك شكم گنده ای كه چربی سبیل هایش یا بوی گند یقه ی آخوندی اش مهوع است. فرصت اعتراض سیاسی؟ هه، حتی روزنامه هم وقت نمی شود بخوانم. انگار به یكباره جوانی ام را باد برده است. گویی باز به جهان مرده گان ِ كارهای مكانیكی و شب از خسته گی مردن بازگشته ام، پیرتر و سرخورده تر. مثل هبوط آدم است از باغ عدنی. شاید هم من خواب بوده ام و نمی دانسته ام.

چقدر احمقانه است كه از شما بخواهم قدر دانشجو بودنتان را
بدانید!

پی نوشت۱-این را از توی کلوب کپی پیست کردم

پی نوشت۲-ولی من بر عکس نویسنده این متن میگم قدر دانشجو بودن خودتون را بدونین .ا زدوره اش هم لذت ببرین .این سومین سالی هست که من دانشجو هستم .....دارم حسرت میخورم .کاش هنوز تزم ۱ بود



ببخشید كه این همه دراز شد. ببخشید

+ نوشته شده در  Tue 2 Dec 2008ساعت 4:53 بعد از ظهر  توسط همتون میدونین دیگه  |